يا لطيف
امشب...
همين ديگر... گير ندهيد!
هزار و چهارصد و بيست سال پس از تو / مشترک مورد نظر / روايت ديگري از جنگ / بانوي شعر شهدا / قاصدکهاي سوخته / عشق عليه السلام / براده هاي روح / وصيت نامه / روضه / چرا اسم تو ليلا نيست؟ / غزل نامه هاي سرخ
يا علي
نوشته شده توسط : کفش دار
يا لطيف
1. چين ، سال 2008 ميلادي
بعد از 12 روز کاروان 8 ميلياردي ورزش ايران فقط با يک مدال برنز در مقابل چشم هاي ملت ايران سکوت کرده است! 8 ميلياردي که از حق مردم براي ورزشکار ها و مدال آوري و شاد کردن ملت هزينه شد تا کنون فقط يک مدال برنز به دست آورده است! يعني برنز 8 ميلياردي ! اصلا ول کنيد! بحثم سر اين چيز ها نيست! بايد هم براي افتخار آفريني جوانان خرج بشود! يک قسمتي اش هم براي ورزش! (البته اين يک قسمت خيلي هم کم نيست ها!) مگر غير از اين است که تمام مشکلات ما با ورزش حل مي شود؟ مگر غير از اين است که با ورزش مي توانيم خود را به کشور هاي توسعه يافته برسانيم؟ مگر غير از اين است که سهيمه ي توليد علم هر چهار سال را در المپيک تقسيم مي کنند؟
2. چين ، سال 2008 ميلادي 
بعد از شش روز رقابت ، تيم هاي ايراني در مسابقات جهاني ربوکاپ 2008 موفق به کسب 9 مدال ( 3 طلا ، 2 نقره ، 4 برنز) شدند! البته قابل ذکر است 14 تيم از 47 تيم ايراني به دليل عدم دريافت به موقع رواديد از حظور در مسابقات باز ماندند. البته احتمالا کمتر کسي وسط اخبار نقل و انتقالات نهائي ليگ برتر و شروع المپيک خبري از اين جوان ها به گوشش خورده ! اصلا جواني که ورزش نکند به درد نمي خورد!شايد اگر خرج چند ميليوني اينها را توي جيب ورزش مي ريختند به جاي 9 مدال 10 مدال مي آوردند! همين است ديگر! ورزش از اول هم مظلوم بوده است!
پ.ن1: اعتراف: نمي دونم چقدر خرج تيم هاي ربوکاپ کردن ! اون "خرج چند ميليوني " حاصل حدس و گمان خودم بود! البته خرج کاروان المپيک هم بين 8 تا 12 ميليارد بود!
پ.ن2: هنوز نيازمند گوسفند نذري براي فعاليت فرهنگي هستيم!
پ.ن3: اگر خرج ورزش را براي فرهنگ هم مي کردند، مقابله با تهاجم فرهنگي که سهله، خودمون تهاجم فرهنگي مي کرديم!
التماس دعا
يا علي
نوشته شده توسط : کفش دار
+ من هنوز انتظار را ياد نگرفته ام!
يا لطيف!
مولاي من...
1174سال است که منتظري ...
و من بعد 17 سال هنوز هم انتظار را ياد نگرفته ام!
پ.ن1: انتظار سهم ماست! / اعتراض نيز / ما ظهور نور را به انتظار / با طلوع هر سپيده آه مي کشيم/ اي دليل جنبش زمين، قسم به فجر/ تا تولد بهار عدل در جهان/ ظالمان دهر را به دار مي کشيم...(سلمان هراتي)
پ.ن2: ميلاد امام زمان(ع) رو تبريک مي گم!
پ.ن3: هنوز هم درگيرم! باز هم بهونه ي درس!
دعا کنيد
يا علي
نوشته شده توسط : کفش دار
يا لطيف
درگيري هاي زياد، سعادت زدن پست هاي مناسبي رو هم ازمون گرفته! هنوزهم مخالف تقويم وار عمل کردنم! ولي خوب بعضي چيزها فراتر از برگ هاي تقويمه!
سال پيش همين موقع ها بود که به دعوت جمعي از وبلاگ نويس ها به آسايشگاه جانبازان ثارالله رفتيم!(چون همراه خانواده بودم قسمت نشد با وبلاگ نويس هايي که اونجا بودن آشنا بشم!) امسال البته فکر کنم از همچين برنامه اي خبري نبود، به خاطر درس و کارهاي ديگه اي هم که داشتم نتونستم جائي برم! البته به قولي اينا همش بهونست! قسمت نداشتيم...
گفتم شايد بد نباشه به مناسبت روز جانباز چند تا از عکس هاي اون روز رو بزارم!(البته پارسال توي عدالت جو اينها رو گذاشتم! به همراه گزارش کامل) نمي دونم، شايد دوباره سکوت بهترين حرف ها رو بزنه...

بعضي وقت ها قاب هاي عکس ، جاي خالي جانبازان آسايشگاه را پر مي کند! تازه پر کشيده بود!

کاش...

هرچي داريم از شهيد همت داريم! مرد يعني اين!

عاشق همت بود...
پ.ن ها!:
+ ميلاد امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) و حضرت عباس(ع) رو تبريک مي گم!
++ روز جانباز رو هم به همه ي جانبازها تبريک مي گم! مخصوصا به پدر خودم!
+++ شايد درس بهونه ي خوبي باشه برا وبلاگ ننوشتن! هرچند بعضي وقت ها سخت ميشه! مخصوصا اگه توي محيط وبلاگستان خيلي چيزها رو ببيني و وقت نداشته باشي حرف بزني!
نوشته شده توسط : کفش دار
+ معصوميت نگاهش هنوز روي مغزم رژه مي رود...
يا رحمان...
شام هيئت حسابي سنگينم کرده بود!با مجيد و دو تا از بچه ها با بقيه خداحافظي مي کنيم و از هيئت مي زنيم بيرون! پله ها دوتا يکي مي شوند و به پارکينگ مي رسيم! صداي قدم هاي نامنظمي از پشت سرم به گوش مي رسد! سر مي چرخانم، صابر با خنده ، با سرعت پشت سر ما مي آيد! مجيد صدا توي گلو مي اندازد:
- چطوري صابر! شام چسبيده بهت ها! خوشحالي ها!
لبخند کج و کوله ي صابر و حرکت نا متقارن دست هايش جواب مجيد را مي دهد! صداي صابر هميشه نا مفهوم است! مجيد هم خنده اي مي کند و با هم به طرف در پارکينگ مي رويم! سيد و علي منتظرمان ايستاده اند! صابر مي خواهد خداحافظي کند، اين را مي توان از حرکت دست ها و سرش فهميد! سيد به شوخي مي گويد:
-فدام شي صابر جون! خيلي مخلصيم!
صابر دوباره صدايي شبيه صداي خنديدن ايجاد مي کند و بعد دوباره با قدم هاي نا منظم دور مي شود! حقله ي صحبت هاي نصف قيمت بعد از هيئت دوباره شکل مي گيرد که صداي ناله ي صابر بلند مي شود. بر مي گرديم، صابر روي زمين پهن شده! چشم در چشم مجيد مي شوم و بعد دوتايي به طرفش مي دويم! هنوز به صابر نرسيده ام ، مي گويم:
- چي شد آقا صابر؟ چيزيت که نشده؟
صابر با زحمت نيم خيز مي شود ، کيسه ي ميوه هايش روي پياده روي نا مسطح پخش شده بود! آلوي سرخي توي جوب افتاد، دست صابر زخم شده بود، اما صابر نه به زخم روي دستش نگاه مي کرد و نه به کيسه ي ميوه ها و نه حتي به آلويي که داشت توي جوب قِل مي خورد و دور مي شد! صابر پارگي زانوي شلوارش را نگاه مي کرد، مجيد گفت:
- پات که چيزي نشده صابر؟ بلندشو پسر ! مَردي ناسلامتي!
اما صابر هنوز به سوراخ کوچک روي شلوارش نگاه مي کرد. بعد چشمان پر آبش را به طرفمان گرفت و صحبت کرد، فهميدم مي گويد: بابام دعوام مي کنه...
دوباره نگاه هاي من و مجيد ، اينبار شرمگين تر از قبل ، به هم گره خورد، دو نفري زير بغلش را گرفتيم، همينطور که بلندش مي کرديم گفتم:
-سرت سلامت باشه آقا صابر! به مامانت بگو بدوزه!اصلا هم معلوم نمي شه! تقصير تو که نبود!
صابر را روي پاهايش نگه مي داريم! به پياده رو نگاه مي کند و چاله ي نسبتا عميق توي آن را نشانمان مي دهد و بعد همينطوري که چشم هاي خيسش نشکفته مي ماند، توضيح مي دهد که چطور زمين خورد، مي شود فهميد : اينجا تاريک بود...من نديدم... پام گير کرد...
اما من نه به توضيح او، که به نگاهش گوش مي دهم! انگار نگاهش با آدم حرف مي زند، اصلا روي مغز آدم رژه مي رود!
قبول نمي کند همراهش برويم، با صابر خداحافظي مي کنيم! دستش را محکتر تر از هميشه مي فشارم! لبخندي مي زند و مي رود، توصيه ي مجيد بدرقه اش مي کند:
-صابر مواظب باش ها!
چند قدم که دور مي شود مجيد زير لب مي گويد:
-خيلي نا شکريم مسعود، خيلي نا شکريم!
سکوت مي کنم... درد مي کنم... معصوميت نگاهش هنوز روي مغزم رژه مي رود...
پ.ن1: شايد اين مدتي که نبودم قرار بود به چيزهايي برسم! اما ديدم ننوشتن زمينه ي خوبي براي رسيدن به اون چيزها نيست! تو يه پست مفصل شايد توضيح دادم!شايد!
پ.ن2: اولين بار که وبلاگش رو ديدم به ذوقش آفرين گفتم، وحالا... بايد تسليت بگيم...آقا محمد ، تسليت... (اينجا رو هم ببينيد!)
نوشته شده توسط : کفش دار
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ