سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آخرش هم پر نزد!

شنبه 87 خرداد 18 ساعت 12:28 عصر

یا لطیف!

آخرش هم پر نزد!‏ آخه وقتی میخ کوب شده به زمین چطور بپره؟

پ.ن:شاید سال بعد...

.

نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]


محرم عشق...

یکشنبه 87 خرداد 12 ساعت 6:39 صبح

یا لطیف!
وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق
عرشیان ناله و فریاد کنان در ره یار
قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق

صبح که دیوان امام رو باز کردم این شعر اومد! چند روزه می خوام پست بزنم در مورد امام خمینی، اما خوب... مائی که نسل چهارمی هستیم به قولی و نه امام رو دیدیم و نه سایه اش بالا سرمون بوده چی بگیم ؟!‏ هرچند کمتر از امام بالا سرمون نبوده، اما حسودیم می شه به همه ی اونایی که بودن...

عاشقان از در و دیوار هجوم آوردند
طرفه سرّی است هویدا ز در محکم عشق
ریزه خواران در میکده شاداب شدند
جلوه گاهی است ز رندان به در خاتم عشق

می گفت: مگه دیدینش که اینطور خاطرش رو می خواین ؟ گفتم: خودم هم نمی دونم!
شهید مطهری تو جاذبه دافعه می گه : بعضی از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضی اندکی بعد از زمان خویش نیز رهبرند و به تدریج رهبریشان به فراموشی می رود. اما علی(ع) و معدودی از بشر همیشه هادی و رهبرند...

غم مخور ای دل دیوانه که راهت ندهند
پیش سالک نبود فرق ز بیش و کم عشق
به حریفان ستم پیشه پیامم برسان
جز من مست نباشد دگری محرم عشق...

ویژه نامه زندگی امام رو نگاه می کنم، امام بعد از والفجر 8 برای رزمنده ها سخنرانی می کنه!‏گریه امونشون نمی ده!‏ دلم می گیره ... خوش بحالشون...
دلم می گیره به خاطر همه چی! زمان امام رو ندیدیم ، درست... اما بعدش رو که دیدیم! و هنوز حسرت می خورم به اون اشک ها... کاش بعضی از نعمت ها تمام نمی شدن....

پ.ن:  بعضی درد ها مشترکند...درد می کنم...
پ.ن2:عشق بعضی وقت ها باید سرخ باشه!‏
پ.ن3: خیلی ها باید به ما حسودیشون بشه... این قافله مالک اشتر علی دارد...


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]


اینجا جماران، 3 خرداد 1361!

جمعه 87 خرداد 3 ساعت 4:12 عصر

یا لطیف!
اصولا در مورد سوم خرداد باید از فتح خرمشهر بگیم، اما سوم خرداد (برای من) یه معنی دیگه هم داره! اولش تصمیم نداشتم توی وبلاگ بگم اینا رو، اما الآن تصمیم گرفتم بگم!
سوم خرداد سالگرد ازدواج پدر و مادر من هم هست، ازدواجی که عقدش به وسیله ی امام و در همون روزی که خرمشهر آزاد شد خونده شد. خاطره ی زیر خاطره ی همون روز از زبون مادرم هست :

ساعت 6 صبح روز سوم خرداد 61 بود ، من هیچ اطلاعی نداشتم که می خوایم بریم جماران ، فقط چون روز قبلش بیمارستان بودم، پیش حاج اقا(بابا) ، گفتن که فردا همسر شهید رجائی می خوان بیان بیمارستان تا از مجروحین دیدن کنن. من صبح ساعت شش بلند شدم و در حال آماده شدن برا رفتن به بیمارستان بودم که که ، دیدم در می زنن. در رو باز کردم و دیدم که یک پیکان جلوی در هست و  حاج آقا به همراه چند تا از بچه های سپاه با لباس فرم سپاه توی اون نشستن.
حاج آقا گفت : حاضر شین بریم جماران، وقت گرفتیم از امام برای خوندن عقد.
گفتم :چرا اینقدر با عجله ؟
گفت : دیشب برادر بابائی اومد به من گفتش که من وقت گرفتم براتون. هشت و نیم باید جمارن باشید. عجله کنید که باید تا اون موقع جماران باشیم!

خدا رحمت کنه عزیز (مادربزرگم) رو ، خیلی دلش می خواست بیاد،اما بچه های سپاه گفتن که نه حاج خانم، شما اگر هم بیاین راهتون نمی دن چون فقط پدر عروس می تونه بیاد تو، خلاصه با پدرجون(پدربزرگم، خدا رحمتش کنه ) حاضر شدیم و رفتیم.
رسیدیم به جماران، اون موقع جماران خیلی حال و هوای قشنگی داشت ، اون ایامی که امام اونجا بود و جنگ بود . سرتاسر خیابون های جماران پر از پاسدار بود . مردم هم برای دیدن امام اومده بودن . همه صف کشیده بودیم که برادرایی که با ما اومده بودن جلو رفتن و گفتن که ما برای خوندن عقد وقت گرفتیم. بهمون گفتن منتظر بمونید. بعد از اینکه کمی منتظر موندیم بهمون گفتن که وارد بشین.  وارد کوچه های منتهی به حسینیه شدیم، چون کس دیگه ای رو راه نداده بودن کوچه خلوت بود و دورتادور اون رو نرده کشیده بودن  . اون زمان ترور زیاد بود و شهید بهشتی و رجائی و باهنر تازه شهید شده بودن به خاطر همین  توی نگهبانی حسینیه همه ی ما رو دقیق گشتن، حتی من یه قرآن کوچیک برده بودم که امام برای تبرک نوشته ای توش بنویسه  ، ام هرچی اصرار کردم، اجازه ندادن همراه خودم ببرم  و گفتن که از نظر امنیتی مشکل داره .

بعد از گشتن وقتی می خواستیم وارد حیاط شدیم شهید لاجوردی  ، آیت الله جوادی آملی و چند نفر دیگه با ما روبرو شدن و ما با اونها هم سلام و احوال پرسی ای کردیم و وارد حیاط شدیم. حاج عیسی هم توی حیاط مشغول کار کردن بود . امام توی ایوون روی صندلی نشسته بود و شمد هم روی پاهش انداخته بود ایوون اونقدر کوتاه بود که می شد راحت از اون پائین دست امام رو بوسید. قبل ما عروس و داماد دیگه ای وقت گرفته بودن ، اونها بالای ایوون رفتن و ما پائین منتظر اونها ایستادیم، توی این مدتی که امام عقد اونها رو می خوند یه فرصتی بود که ما همینطوری بایستیم و چهره نورانی امام رو نگاه کنیم.

عروسی که قبل از ما رفته بود، از اول عقد تا آخر عقد چادرش رو روی صورتش انداخته بود و  با صدای بلند گریه می کرد و من به این فکر می کردم که چه فرصت خوبی رو برای دیدن امام داره از دست می ده. بعد از اینکه اون ها رفتن نوبت ما شد، بالای ایوون رفتیم و روبروی امام نشستیم . امام مهریه رو پرسید، گفتیم یک جلد کلام الله مجید ، یعد امام شروع کرد به خوندن خطبه ، امام از طرف من وکیل شد و آیت الله شیخ حسن صانعی از طرف حاج آقا. امام خطبه ی عقد رو خوند و وقتی خطبه تمام شد، من رفتم جلو تا از امام حرفی بزنم و طلب شفاعت کنم، اما ابهت امام به قدری بود که زبونم بند اومد ، وقتی می خواستم دست امام رو ببوسم امام شمد رو روی دستش انداخت و من دست ایشون رو بوسیدم و بالاخره به خودم جرات دادم و گفتم : امام ما رو دعا کن!
امام هم گفت : حتما من شما رو دعا می کنم، من همیشه برای شما دعا می کنم، شما با هم خوب باشید، با هم مهربان باشید.

حاج آقا  هم دست امام رو بوسید و ما از حیاط خارج شدیم . توی حیاط مرحوم حاج آقا توسلی هم یک دسته اسکناس (20 هزار تومن) در آوردن و به ما دادن، اول قبول نمی کردیم، اما حاج آقا توسلی گفتن که تبرک امام هست این پول . کادوی ازدواجتونه که امام دادن و باید قبول کنید .

خلاصه از حسینیه خارج شدیم و به طرف خانه رفتیم، تازه به خونه رسیده بودیم که  رادیو اعلام کرد خرمشهر آزاد شد .

عکس مربوط به این تاریخ نیست!

پ.ن: سوم خرداد ، روز تولد پدرم هم هست! عوض خودم اینجا هم بهشون تبریک می گم!
پ.ن2: صدا و سیمای ما چند روز در سال برنامه هاش قابل تحمل می شه که از شانس ما باید به خاطر درس ازشون بگذریم! هی...
پ.ن3: این آیت الله صانعی متن اون آیت الله صانعی معروف(همون که رساله داره) نیست!


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]


<      1   2   3      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

چالش ده سال پیش!
کشتی شکستگانیم...
شیرین تر
زیر بار خاطرات 2!
فاجعه
منتظر چی هستی؟
توکلت علی الله...
نفس...
مؤمن باش مرد!
با صفا باشیم
درد های برای درددل نشدن!
زیر دین...
دلا...
رفت و برگشت!
توبه های از سر حیرت
[همه عناوین(137)][عناوین آرشیوشده]